★☆★☆ دالی کوچولو ☆​★☆★

.

.

این وب دست نوشته های من و پدر بردیاست.برای روزهایی که بردیا انقدر بزرگ بشه که بتونه تلخی و شیرینی خاطرات رو حس کنه.
ایمیل مدیر :

آنلاین : 1
مهمانان امروز : 2
مهمانان دیروز : 4
مهمانان هفته گذشته : 20
همه مهمانان دالی : 16264



RSS
POWERED BY
NINIWEBLOG.COM
رضایت برای دفاع از حریم زینب
موضوع : ثبت لحظه ها
{مریم}{ شنبه 9 بهمن 1395} {13:45}

.:: ::.
هیجده ماهگی برسام
موضوع :
{مریم}{ شنبه 20 آذر 1395} {14:18}

موش کوچولوی مامان دیروز هیجده ماهه شد. مبارکت باشه عزیز دلم. همزمان با هیجده ماهه شدنت دیگه تقریبا از شیر هم گرفتمت. دلم می خواد که تا دوسال شیرت بدم ولی چون وابسته به شیر شدی و خوب غذا نمی خوری مجبورم اینکارو بکنم. از دیروز اثاثمونم بردیم خونه خاله ثریا حالا دیگه صبحا راحت راحت میخوابید و خاله هم پیشتون می مونه.

خیلی دلم میخواد هر روز وبلاگتون و بروز کنم امام اثاث کشی و بیماری آقاجون و گرفتاریهای خودمون وقتی برام نمیذاره.

اما قول می دم به زودی عکسای قشنگی ازتون اینجا بزارم.

.:: ::.
موضوع :
{مریم}{ چهارشنبه 7 مهر 1395} {14:11}

وای خدا بازم نگرانی ، دلشوره سردر گمی. خاله ثریا دیگه نمیتونه بیاد پیشتون .خاله تقریبا از اوایل اردیبهشت هر روز صبح میومد خونمون که مامان بتونه به اداره و کاراش برسه. آخه شما دوتا هیچ کدوم نتونستید با محیط مهد کودک کنار بیاید. بردیا جان تو که فقط سه روز طاقت آوردی . برسامم 15 روز . اما حالا بازم بلاتکلیف موندیم. فعلا که چند روزه مامان جون میاد پیش شما. اما واسه اونم خیلی سخته باید هر چه سریعتر یه پرستار بگیریم.

.:: ::.
موضوع : مادرانه,کودکانه
{مریم}{ چهارشنبه 17 شهريور 1395} {13:53}

احساس این روزای مامان اصلا قشنگ نیست. غمناکاحساس شکست و سردرگمی یا یه جورایی حس پوچ بودن میکنم. غمگیناگه شمادو تا نعمت بزرگ رو نداشتم به پوچی کامل رسیده بودم. پدرتون فکر میکنه زندگی ما به بن بست رسیده. با تمام عشقی که نسبت به هم داریم ولی ایلیا توان ادامه دادن نداره.

دارم سعی میکنم بهش دل بدم که بتونه ادامه بده. من و پدرتون هر دو عاشق شماییم. همدیگه رو خالصانه دوست داریم. اما  تفاوتها و اختلاف نظرها به اوج خودش رسیده .

دلم داره پر میکشه براتون. خودتونو آماده کنید که تا یک ساعت دیگه برسم خونه و بازم صدای خنده و شادیمون فضای خونه رو پر کنه.

 

از احوالات بردیا:قربونت برم که یاد گرفتی به تنهایی مسواک بزنی ، محبتدستشویی بری ،نقاشیهای قشنگی هم  میکشی . با ماژیک، پاستل ، مداد رنگی . با اینکه من دلم نمیخواد تو انقدر زود بزرگ بشی اما تو خیلی به سرعت داری دنیای بچیگیتو پشت سر میذاری. بغل

از احوالات برسام : مامان دورت بگرده تقریبا شانزده تا مروارید خوشگل داری محبتو در حد بنز شیطنت می کنی. یاد گرفتی برقصی و جدیدا داری یاد میگیری با دو تا پا بپری بالا. به تنهایی آب می خوری . راستی  کلمات مامان ،بابا ،داداش، می می ، نه ، نی نی، دد ، رو می تونی تلفظ کنی

.:: ::.
موضوع :
{مریم}{ پنجشنبه 21 مرداد 1395} {13:21}

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
...
موضوع : کودکانه
{مریم}{ سه شنبه 19 مرداد 1395} {22:58}

خیلی وقته دست به قلم نشدم. دست به قلم که چه عرض کنم خیلی وقته که حتی بلاگتو باز هم نکردم. امروز داداشی چهارده ماهه شدو تو هم ده روزه که سه ساله شدی. و من با نگاه مادرانه  بزرگ شدن تو رو توی نگاه کردنت، راه رفتنت و حتی ابراز علاقه کردنت حس میکنم. داداشی هم بزرگ شده اما بیشتر از بزرگ شدنش شیطون شده . عزیز دلم بردیای من بعد از این هر وقت که فرصت کنم بنویسم برای هر دوتاتون می نویسم. امیدوارم من و پدرت بتونیم زندگی شادی رو براتون بسازیم. 

امسال پدرت به قولی که سال قبل بهت داده بود عمل کرد . عکسای جشن تولدتون رو به زودی میزارم اینجا.

.:: ::.
تولدت مبارک بردیای عزیزم
موضوع : ثبت لحظه ها
{مریم}{ جمعه 9 مرداد 1394} {0:15}

سلام عزیز دل بابا خیلی دلم تنگه  نه میتونم چیزی بگم ونه میتونم کاری کنم فقط میگم که دنیا را برای شما میخوام  واگه خدا بخواد بهترین جشنها  را برات میگیرم اگه امروز نتونستم سالهای دیگه حتما اینکارو انجام میدم  به امید خدا . خیلی دوست دارم  هم تورو هم مامانتو وهم داداش  مظلومتو  دیوانه وار دوست دارم  . 

 

 

.:: ::.
موضوع : کودکانه,ثبت لحظه ها
{مریم}{ جمعه 15 خرداد 1394} {1:31}

سلام عزیز دل بابا امشب فرصتی شد تا یکی از کارایی که تو چند روز گذشته انجام دادی را برات به ثبت برسونم .نزدیک ظهر بود که قرار شد منو تو با هم بریم بیرون و یک سر هم مغازه بزنیم با موتور بودیم که بردیا صدا کرد و گفت جوجوهه  جوجوهه  که دیدم یک بچه مینا پرید وسط خیابون ومنو تو موتور را پارک کردیم و رفتیم بچه مینا را از تصادف و  مرگ نجات دادیم .بعدش مینا کوچولو را بردیم پیش عمو پوریا وهر روز که میای مغازه با مینا کوچولوت صحبت میکنی . برات آرزو میکنم که همیشه سلامت باشی و به موجودات زنده کمک کنی  دوست دارم  هدیه خدامحبت

.:: ::.
22 ماهگیت مبارک!
موضوع : ثبت لحظه ها,مادرانه
{مریم}{ دوشنبه 4 خرداد 1394} {8:45}

چند روز دیگه 22 ماهه می شی و تقریباً همزمان با 22 ماهه شدن تو، داداشی هم به دنیا میاد. امیدوارم بتونی بپذیری .این روزا حال روحیت زیاد خوب نیست . اومدن امیر علی  پسر دایی حمید از یه طرف، حس کردن یه نی نی دیگه توی خونمون هم از طرف دیگه باعث شده تو یه کم دچار اضطراب و نگرانی بشی.  وابستگیت به من و پدرت بیشتر شده . وقتی داری بازی می کنی یا کسی میاد خونمون یا می ریم مهمونی دائم تکرار می کنی "مامان خودمه" . ولی وقتی داداشی با هدیه های قشنگ بیاد حتماً حالت بهتر میشه.بغلبغل

احتمالاً من دیگه از فردا اداره نمی رم تا به کارام برسم. وقتی هم اداره نباشم بیشتر پیش تو می مونم  عزیز دلم. حالا باید ببینم با این چند روز موخصی موافقت می شه یا نه. برام دعا کن پسر قشنگم.

.:: ::.
عکسای خودمونی
موضوع : مادرانه
{مریم}{ پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394} {9:35}

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هفت سین نوروز 94 که به ساده ترین شکل ممکن چیده شد ولی بازهم از دستبرد بردیا در امان نبود.

 

 

 

 

 

 

بردیا لحظاتی قبل از تحویل سال 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و این هم کوچولوی خوش تیپ در حال رفتن به خونه پدر بزرگ روز اول عید

 

(خدائیش ژستشو حال می کنیدچشمک)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بردیا و عروسک محبوبش پاتریک چاقالو

 

 

 

 

 

 

 

و بالاخره این هم هنر عکاسی بردیا

.:: ::.
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد


.:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.